سرباز با غرور

Solgierمن و دوستم دوران سربازی را در تهران بودیم، به عنوان ستوان دوم؛ در طی دوران سربازی  من و دوستم به علت نزدیکی تهران به  رشت در پایان هر هفته به شهر خودمان می رفتیم و من همیشه هنگام رفتن لباس های دوران سربازی خودم را عوض می کردم ولی دوستنم این لباس رو خیلی  دوست داشت.
یک بار دوستم، تنهایی بسوی رشت حرکت کرد:

“آن روز طبق معمول اتوبوس نبود به ناچار ترمینال مسافربری را ترک کردم و به طرف میدان آزادی رفتم، وقتی به میدان آزادی رسیدم بلافاصله شاگرد یک مینی بوس مرا را صدا زد: “جناب سروان جناب سروان، رشت میرید در خدت تون هستیم”. من هم از خدا خواسته، بلافاصله سوار مینی بوس شدم. با سلام و صلوات مرا جلو نشاندند، برایم کمال احترام را قائل شدند: چای، شکلات،… اینکه جناب سروان چه موزیکی رو دوست دارید که براتون بزاریم، خلاصه  کاملاً مرا تحویل گرفتند.

در آن لحظه ضمن احساس غرور،  به یاد تو می افتادم که از پوشیدن لباس سربازی  خودداری می کردی، دلم برات خیلی می سوخت، بیچاره!! … ببین چه تحویلم می گیرند!

در همین تحویل گرفتن ها، دو بار در ایست بازرسی کمک راننده مینی بوس پایین آمد و منو به مسئولان پست بازرسی نشان می داد و مینی بوس را بدون بازرسی، اجازه عبور می گرفتند. وقتی آخرین پست بازرسی را پشت سر گذاشتند؛ موزیک را قطع کردند شکلات را از جلوی من برداشتند و با خنده و شوخی توآم با توهین به من می خندیدند و بعد کرایه را که از من نگرفته بودند، گرفتند و به من گفتند برید عقب بشینید. در تمام مسیر به من می خندیدند، تازه فهمیدم بقیه مسافران هم مسافر نیستند بلکه هم دست اینها هستند،  من داشتند از ناراحتی می ترکیدم، ولی از ترس جرأت هیچ کاری رو نداشتم فقط شاهد تمسخر و خنده های آنها بودم، با خودم گفتم: “به محض رسیدن به رشت اول مردم را صدا می زنم که مردم این ماشین داره مواد مخدر حمل می کنه، کمک کنید، بعد شماره پلاک ماشین رو به کلانتری  اعلام می کنم”.

به محض این که منو پیاده کردند من داد و بیدا کردم، ولی آنها خیلی زرنگ تر از این حرفا بودند، آنها به مردمی که دور ما جمع شده بودن می گفتند که این جناب سروان سر موزیک گذاشتن در مینی بوس دارد دعوا می کند! من هر چه می گفتم والله دروغ می گند کسی باور نمی کرد. خلاصه مردم با سرزنش من و بد و بیراه گفتن به من!! راننده و شاگرد مینی بوس را راهی کردند تا برود.

آن روز من تا حد انفجار عصبانی بودم و تا مدت ها مثل یک بیمار موجی که به آن PTSD می گویند شده بودم. مدت ها طول کشید تا آن خاطر از ذهنم پاک بشود.”

Be Sociable, Share!

نوشتن پاسخ

*