سه داستانک زیبا

sproutپیرمرد و دخترک
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:
– غمگینی؟
– نه.
– مطمئنی؟
– نه.
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن.
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم!
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه.
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
– راست می گی؟
– از ته قلبم آره…

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد…
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!

♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣   ♣  

پیرمرد و صندوق صدقات
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:
صدقه عمر را زیاد می‌کند،
منصرف شد!!!

 ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣   ♣  ♣ 

چشم به راه
یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
– مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!

.
.
.
.

حالا هم در بیمارستان بود. در باز شد.
– پسرم اومده؟
– نه ، داداش نیست ، پرستاره !
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.

 ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣  ♣   

یک نصبیحت: 

اگر می خواهید شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بیش از نیکی های خود بگویید بارون لیتون

/span

Be Sociable, Share!

یک پاسخ به “سه داستانک زیبا”

  1. سلام آقای دکتر…
    مثل همیشه مطالبت ۲۰
    ـــــــــــ
    پاسخ به
    پله عباس گرامی، 😉

    [پاسخ]

نوشتن پاسخ

*