خاطره ای از ویزیت در منزل

خدایا، لذت خواندن کتاب را ار من نگیر

خاطره ای از ویزیت در منزل
در کلینیک بودم در یکی از شب های دی ماه، باران  بشدت می بارید ساعت هم حدود ۴ صبح را نشان می داد. مراجعه کننده ای داخل شد و گفت که مادرش شدیداً مریض است و نیاز به پزشک دارد. شدت باران بطور عجیب و غریبی شدید بود (در این مواقع برف پاکن ماشین هم عاجز می شود!) نگاه ش طوری بود که انگار به چند جا رفته و جواب رد شنیده بود. جواب مثبت دادم خوشحال شد سریع با خانم پرستار و لوازم تزریقات و داروهای آمپول مورد نیاز احتمالی با خودمان بردیم. منزل شان روبروی پارک شهر محتشم رشت بود، بالا رفتیم وارد خانه و اتاق مادرش شدیدم با دیدن محیط اتاق مادرش، جا خوردم مدت ها تحت تأثیر محیط اتاق مادرش قرار گرفتم:

مادرش بر روی رختخواب در وسط اتاق بود بالای سرش کتاب، عینک مطالعه، دو طرف دیوار اتاق دارای کتابخانه و پر از کتاب بود. در طرف دیگر دیوار اتاق بر روی کاغذ سفید رنگ به ابعاد ۱۵ در ۶۰ سانت جمله ای بسیار زیبا با خط نستعلیق به چشم می خورد خیلی دقت کردم شاید توصیه انبیا یا امامان ما باشد. مضمون ش این بود:

خدایا، لذت خواندن کتاب را ار من نگیر

داستان را برای همسرم تعریف کردم، تحت تأثیر قرار گرفت اصرار داشت با یک جعبه شیرینی به ملاقات ش برویم، ولی حیف که تعلل از من بود.

 

Be Sociable, Share!

یک پاسخ به “خاطره ای از ویزیت در منزل”

  1. سلام
    احتمالا منزل عمه من بوده
    دایی و عمه من زن و شوهر بودند.
    دایی این تابلوی هدیه را به گمانم از استاد کاوه که خطاط بود هدیه گرفته بود.
    متاسفانه حدود دو سال قبل بعد از سالها جدال با بیماری، فوت کرد.
    درستش این است:

    بارالها لذت مطالعه را از من مگیر

    احتمالا ساعت چهار صبح بود و عبارت خوب یادتان نمانده.

    ارادتمند

    دکتر ایمانی
    آستارا
    ــــــــــــــ
    پاسخ
    به دکتر ایمانی عزیز، با سلام و احترام ویژه، چه تصادفی! در ضمن این خاطره بزودی در پزشکان گیل هم چاپ میشه، خیلی خوشحال شدم از دیدن کامنت تان. به خانواده محترم سلام برسونید.

    [پاسخ]

نوشتن پاسخ

*