ارسال شده در ۸م, شهریور ۱۳۸۹ توسط Rokhshad, MD
۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده . ۵ ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه . ۶ ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. ۸ ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۱م, تیر ۱۳۸۹ توسط Rokhshad, MD
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت.
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۸م, تیر ۱۳۸۹ توسط Ali Aeini Eng
مهندس متحر … مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که [...]
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۲م, اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط Rokhshad, MD
درس نهم: روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: “من کور هستم لطفا کمک کنید.” روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه [...]
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۱۶م, فروردین ۱۳۸۹ توسط Rokhshad, MD
درس ششم: روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی میکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانوادهای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمههای راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به [...]
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۱۸م, اسفند ۱۳۸۸ توسط Rokhshad, MD
درس سوم: من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: “نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟” من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى [...]
دستهها: داستان كوتاه | ۲ نظر »
ارسال شده در ۳م, اسفند ۱۳۸۸ توسط Rokhshad, MD
۱۱ درس جالب برای زندگی در قالب داستان های کوتاه و خواندنی: درس اول : مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! – چرا آقا… مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! – یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم [...]
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۲۱م, دی ۱۳۸۸ توسط Rokhshad, MD
دعاهای آسمانی ♣خدای قشنگ، سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه، ۱۰ ساله) ♣اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من [...]
دستهها: داستان كوتاه | بدون نظر »
ارسال شده در ۳م, دی ۱۳۸۸ توسط Golzari Mehrad MD
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در [...]
دستهها: داستان كوتاه | ۲ نظر »
ارسال شده در ۵م, آبان ۱۳۸۸ توسط Rokhshad, MD
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
دستهها: داستان كوتاه | ۱ نظر »